نویسنده: یک نویسنده - ۱۳٩٠/٩/٢٧
امشب
دلم برای همه چیز تنگ شده.
صدای تو
تنها آهنگ نوازش بخشی است
که بر جان من رسوخ می کند
آرام آرام در من رها شو...
م.ج
نویسنده: یک نویسنده - ۱۳٩٠/٩/٢٦
تابوتی گل زده و مزین
سوگواران سیاه پوش
در خود
مست بودم
و تو
کنار حجله ی خونین
شرم زده از رفتن
تو رفتی یا من؟
خاطرم نیست
***
سپیدی ام خونین شد
روحم تیره و تار
***
پیکره های مسین شهر من
فریاد می کشند
تا تمثالی از تو باشند
***
کوس رحیل تو بود
"من" در خود غرق بود
دل، تنگ شد
سکوت،آغاز پایان شد
م.ج.
90.9.26
نویسنده: یک نویسنده - ۱۳٩٠/٩/۱٩
با تو کودک شدم
در میان کوه ها دویدم
جیغ می کشیدم
می دویدم
بهاری در من جان می گرفت
با تو نفس کشیدم
جان گرفتم
پرگشودم به آسمان
روحی تازه بر سلول هایم نشست
با تو شاعر شدم
عشق گفتم
عشق سرودم
عشق رو به آرزو گرفت
با تو بودن
همه عشقم شد
حیف که نیستی
عشقم را ببینی
با تو بودن، غبار آرزو گرفت
نویسنده: یک نویسنده - ۱۳٩٠/٩/۱٩
نازنین...
صبوری ای نیست،
وقتی همنام من،
راز همآغوشی تو را می داند.
وقتی کودک من و تو،
در زهدان همنام من،
رشد کند،
دیگر توانی برای من نمی ماند.
چگونه می توانم بگویم: من، منم؟
نویسنده: یک نویسنده - ۱۳٩٠/٩/۱٩
آغوش تو شوقی ست که آرزوی ثانیه ها شده...
آغوش بگشا/
به لحظه ها، سوگند که آرامش سلب شده...
آغوش بگشا/
حیف که سالهاست هجران آغوش گشوده...
هجران، مرا در خود رها کن.